حكيم ابوالقاسم فردوسى
227
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو نامه برو خواند فرّخ دبير * رخ شهريار جهان شد چو قير برستم چنين گفت گيرم كه اوى * جوانست و بد نارسيده به روى چو تو نيست اندر جهان سر بسر * بجنگ از تو جويند شيران هنر نديدى بديهاى افراسياب * كه گم شد ز ما خورد و آرام و خواب مرا رفت بايست كردم درنگ * مرا بود با او سرى پر ز جنگ نرفتم كه گفتند ز ايدر مرو * بمان تا بسيچد جهاندار نو چو بادافره ايزدى خواست بود * مكافات بدها بدى خواست بود شما را بدان مردرى خواسته * بدان گونه بر شد دل آراسته كجا بستد از هر كسى بىگناه * بدان تا بپيچيدتان دل ز راه به صد ترك بيچاره و بد نژاد * كه نام پدرشان نداريد ياد كنون از گروگان كى انديشد او * همان پيش چشمش همان خاك كو شما گر خرد را بسيچيد كار * نه من سيرم از جنگ و از كارزار بنزد سياوش فرستم كنون * يكى مرد پر دانش و پر فسون بفرمايمش كآتشى كن بلند * ببند گران پاى تركان ببند بر آتش بنه خواسته هرچ هست * نگر تا نيازى بيك چيز دست پس آن بستگان را بر من فرست * كه من سر بخواهم ز تن شان گسست تو با لشكر خويش سر پر ز جنگ * برو تا بدرگاه او بىدرنگ همه دست بگشاى تا يك سره * چو گرگ اندر آيد بپيش بره چو تو ساز گيرى بد آموختن * سپاهت كند غارت و سوختن بيايد بجنگ تو افراسياب * چو گردد برو ناخوش آرام و خواب تهمتن به دو گفت كاى شهريار * دلت را بدين كار غمگين مدار سخن بشنو از من تو اى شه نخست * پس آنگه جهان زير فرمان تست تو گفتى كه بر جنگ افراسياب * مران تيز لشكر بران روى آب بمانيد تا او بيايد بجنگ * كه او خود شتاب آورد بىدرنگ ببوديم يك چند در جنگ سست * در آشتى او گشاد از نخست كسى كاشتى جويد و سور و بزم * نه نيكو بود پيش رفتن برزم و ديگر كه پيمان شكستن ز شاه * نباشد پسنديدهء نيك خواه سياوش چو پيروز بودى بجنگ * برفتى بسان دلاور پلنگ چه جستى جز از تخت و تاج و نگين * تن آسانى و گنج ايران زمين همه يافتى جنگ خيره مجوى * دل روشنت به آب تيره مشوى گر افراسياب اين سخنها كه گفت * به پيمان شكستن بخواهد نهفت هم از جنگ جستن نگشتيم سير * بجايست شمشير و چنگال شير ز فرزند پيمان شكستن مخواه * مكن آنچ نه اندر خورد با كلاه نهانى چرا گفت بايد سخن * سياوش ز پيمان نگردد ز بن وزين كار كانديشه كردست شاه * بر آشوبد اين نامور پيشگاه [ فرستادن كاوس رستم را به سيستان ] چو كاوس بشنيد شد پر ز خشم * بر آشفت زان كار و بگشاد چشم برستم چنين گفت شاه جهان * كه ايدون نماند سخن در نهان